هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد
آشفتگی اش کمتر است
زیرا نزدیکترین نقطه به مرکز دایره
کمترین تکان را دارد.....
اگر کسی درس بخواند علمی فرا بگیرد که این علم والی او نباشد
اشک او را مالک نباشد که هروقت خواست بریزد
هروقت نخواست نریزد این علم علم نافع نیست.
{پیامبر اعظم (ص)}
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد....
هنوز من لنگ عرض حیاتم را میزنم...
کجاست ارتفاع حیاتم؟
صدایش هنوز در گوشم هست که میگفت:
دیوانه!..... آخه احمق !
تو اومدی که معده روحت ظرفیت پیدا کنه که
خدا نوشی کنی!
نمیدونم ........
شما برام دعا کنید جداْ میگم
نوستالوژیک بازی هم نیست!
شده تمام بند بند استخوانهاتون درد بکنه!
و انسان را نه برای فنا که برای بقا آفریده اند....(صدای سیدنا الشهید)
یاد حرف اون روز صبحش میافتم میگفت:
خوب زیاد فیلم دیدی....!!!
راست میگفت البته فقط همین یک مورد...!!!
که همه چیز را آدم ها . اطرافم .خاطراتم .نگاهها . دردها . خنده ها
همه چیز را با بک گراند موسیقی و از دریچه دوربین نگاه میکنم...
خوب حالا از من چه توقعی دارید!!؟؟؟
امشب مثل همیشه دلم تنگ است برای باران!
محض رضای عشق!
بگذارید باران بیاید!
فراخنای زمین سخت تنگ است!
پ.ن:
۱)به بهانه خستگی ...انقدر این روزها خسته ام که دیشب به خدا گفتم :
شما که غریبه نیستید یکم سرم شلوغه ...و...
۲)این روزها این درس ها را تنها به امید استاد پودراتچی میگذرانم تنها کسی
که در این بین سخن از دل ما میگوید...(کسی که خود بسیار است ..)
۳)شاید از این به بعد پرونده ای کار کنم..
۴)و شاید بخشی را هم برای آیندگانم بنویسم....
۵)و درد هنوز دامنه دارد.....(لبخند ما به زخم بدل شد ...)
حقیقتش قصد داشتم از داستان سفر مشهدم بگم اما ترجیح دادم قبل از اتمام تابستان
گفتمان قبلی را به پایان برسانیم...که بعید میدونم این مقدمه بذاره:
اردوی مشهد :اردویی که بسیج ناحیه با لطایف الحیلی ما را برد...
"آیه های تمدن" البته تا این اسم و شنیدیم سر اسمش حسابی بحث کردیم خلاصه دوباره
ما چند تا علامه ای ها شروع کردیم به نقد و ...زورمون به چندتا بنده خدا رسید گفتیم ما
که نتونستیم شریعتی اخراج کنیم حالا اینجا یه چند نفری اخراج کنیم که به حول و قوه الهی
اخراج کردیم و شدیم "آیه های تحصن" ....
اجازه بدید سریع گذرا بگم که این اردوی آموزشی با همکاری بسیج دانش آموزی و دانشجویی
بود دانش آموزانی که امسال کنکور قبول شدندما هم به عنوان مربی با مطرح کردن یک سری
مسائل چون :سیر تفکر غرب .انقلاب اسلامی. نهضت نرم افزاری وتولید علم و جامعه مهدوی..
سعی در آگاهی بخشی و راهنمایی به ورود آگاهانه و با بینش و بصیرت
این نخبگان که تا چند روز دیگر پا در میدان جهاد علمی میگذارند داشتیم...
جالب اینکه هرکدوم از ما چند تا بچه داشتیم که تواین چند روز همش با هم بودیم ...
جو رفاقتی خوبی بود ...منم ۱۱ تا بچه داشتم بچه های بسیار شاد و پر نشاطی بودن...
منم مسعود جون خطاب میکردن ....هنوزم با هم در ارتباطیم و خواهیم بود....تجربه خوبی بود..
نفس این طرح بسیار عالی بود اما به دلیل نو پا بودن با مشکلات بسیاری نیز همراه بود...
که یه جورایی رسعه مون رو کشید.....اما شروع خوبی بود ...
خاطرات و تجربیات بسیار بود که اگه بخوام بگم مثنوی ۷۰ دفتر میشه که منصرف میشم
و تنها به خاطره ای بسنده میکنم:
روز افتتاحیه :آقای پناهیان دعوت بودند ویه صحبتی داشتند:
(اینکه بعضی وقتا خدا یه چیزی به آدم نمیده تا ببینه (ببینیم) چند مرده حلاجیم اما گاهاْ
بی جنبه بازی در میاریم و هوچی گری میکنیم بعد خدا میگه : ببین پشت پرده داشتما رو
نکردم !!!بعد افتتاحیه شب جمعه داشتم فال میگرفتم البته دادم یکی از رفقا بگیره باز کرد:
(مردم در این فراق و در این پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد)
حافظ حسابی زد به هدف منم حسابی حرف حافظ رو گرفتم...
اما بچه ها یه جوری انگار ناراحت از جواب کوبنده حافظ و دلشون برام بسوزه
گفتن: ببین ابن السبیل مطمئنی به نیتت میخوره...گفتم : آره جوابمو داد البته یه جورایی
کفم برید....
پ.ن:
۱)خیلی حرف زدم حالا شما فرض کنید ۴ روز مخ بچه های مردم و خوردم...
۲)نشد که دور دوم گفتمان را شروع کنم تا بعد...
۳)سفر خوبی بود اما....به یاد همگی دوستان بودم...
۴)راستی بنده نظرات شما حضرات رو مطالعه کردم و تصمیم به شروع دور دوم گفتمان
"آسیب شناسی وبلاگ های قشر مذهبی "دارم.
دوستانی که هنوز موفق نشدند در این گفتمان شرکت کنند بسم الله...
