تبليغاتX
کاغذ بی خط
پنجشنبه یازدهم مهر 1387
مصائب یک دختر دم بخت!

امروز اول مهر است و من مثل بچه های خوب صبح اول وقت آمدم دانشگاه

ولی مثل اینکه خبری نیست .نه دانشجویان آمده اند نه از معلم ها خبری است.

توی چند  تا از کلاس ها سرک کشیدم .خالی بودند.فقط در یکی از کلاس ها

آقایی نشسته بود وسرش تو کاغذ هایش بود ولی تا من وارد کلاس شدم سرش را

بالا آورد .انگار که دوست صمیمی اش را دیده باشد بی هیچ شرم و حیایی نیشش

را تا بنا گوش باز کرد.من هم کم نیاوردم و نیشم را دو برابر باز کردم.

بعد مثل نگهبان های دم در گفت: میتونم کمکتون کنم "خانوم"؟

از اینکه اینقدر با فهم و کمالات بود ذوق زده شدم و گفتم "دنبال کلاسم میگردم.

نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت :کلاس چی دارید ؟ گفتم:شیمی عمومی

با حالت مسخره ای گفت: خانوم محترم ! کلاس ها هفته دیگه شروع میشه!

ـ واقعاْ یعنی من الان برگردم خونه.

ـ پس چی منم تازه دارم ثبت نام میکنم....سال اول هستید یا نه ؟

ـ بله                            ـ مشخصه ....چی میخونید؟

ـ زمین شناسی حرف که به اینجا رسید خیلی با پررویی ادامه داد بچه کجا هستی؟

من هم باز کم نیاوردم وگفتم : همینجا شما چی؟

ـ من فیزیک می خونم آخرشه ترم هفتم.

ـ شما هم اینجایی هستید؟

ـ نه.

ازش خیلی بدم نیامد. از کلاس که بیرون آمدم مطمئن بودم که حتماْ تا دو سه روز دیگر

پیشنهاد ازدواج میدهد جون همه چیز را در مورد من پرسیده بود در حال حاضر من را بهتر

از خودم می شناخت . به نظر من پسر بدی نمی آمد تا مامان و بابا  چی بگویند..........


پ.ن:

۱)کافه کتاب این هفته(به بهانه بازگشایی دانشگاه ها):

این داستان بخشی از کتاب یک دختر جلف(مجموعه داستان اجتماعی)میباشد.

کتاب دانشجو/چاپ ششم/

 برای تهیه کتب این مجموعه میتوانید با این شماره تماس بگیرید:۳۳۳۵۵۵۷۷

۲)نمیدانم امیدش هنوز چه طور است اما این روزها من که نا امیدم ...

داشتم تخمین میزدم چند درصد دانشجویان ما به بهانه جویندگی علم

به دانشگاه وارد میشوند؟ نتایج خوبی نداشت!!!!

۳)در راستای تنبیه خویشتن تمهیداتی را در نظر گرفته ام من جمله دیر به دیر

آپ کردن ....البته نه خیلی دیر ...حقیقتش سودش بیشتر از ضررشه برای همگی!

۴)امسال خیلی سخت بود که تبریک عید فطر گویم....زیاد !به حدی که سر نماز عید ......

دلیلش هم اگر خوب بیبنم خیلی خوب نیست ....پس ارادتی بنما تا سعادتی ببریم!

دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم؟

 

نوشته شده توسط ابن السبیل در 1:36 | | لینک به این مطلب